سروده های من


(( گذ شتنی است ...))
این های وهوی لشگرغمها گذ شتنی است
این عمرپرشتاب ، چوبرقی گذ شتنی است
بد مستی شبانه ی نو کیسه گان دون ،
چون برد مد سپیده صاد ق گذ شتنی است
آن مردما ن که پای براوهام می فشرند ،
بنیاد شان زعرصه ی گیتی گذشتنی است
آن فقر جانگداز که تا مغزاستخوان سوزد،
اندر خروش مردم دانا گذ شتنی است
آوای جان گزای زغن های فصل سرد،
اندر قد وم باد بها را ن گذ شتنی است
آن هق هق شبانه ی دور از دیار ویار ،
چون بخت رخ کند به تما شا ، گذ شتنی است .
( تهران – 14 دیماه 1384)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:2  توسط عزیزاله سمیعی  | 

(( مرگ اند یشی ))

ای را ز نا گشود نی !
بهای گشود نت هستی ما ست !
گویند تو؛
رازی ژرف ودهشتنا کی!
وبرخی پندارند:
لطیفی چون شبنم سبک پرواز،
نشسته بر گل سرخی ،
در سپید ه د ما نی .
تو را زی تو در تو،
در لا مکا ن بی زمانی.
آن جرسی که هر دم،
در اعماق ما،
کوبی .
با کرشمه گشایی،
زنجیر رنج هستی ،
از کا لبد خا کی ما ،
و ما بر جای می نهیم ،
آ سمان بلند واختران سوسو کننده اش را ،
بها رو با ز گشت پر ستو هارا ،
و قرص سیمینه ماه را،
که بر سینه شب لغزد ،
حتی نامها را ،
.همه اینها ودیگر ها را ......
همه اینها ودیگرها.را.... (   مهر ماه 1384 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:0  توسط عزیزاله سمیعی  | 

(( کنج تنها یی ))

بین که در گوشه ای ؛
چنین فتا د ه منم !
و به پا یان کار خویش ؛
حیرا ن.!
یاد با د آن سال ها....
چون باد دوید ن ها ؛
چون ا بر خرا مید ن ؛
دل دادن و دل ستادن ها ؛
در باغ آ رزو ؛
گلها ی رنگ رنگ ؛
چید ن ها .....
تندی شنید ن و هجران ؛
کشید ن ها .....
کو آ نکه شاهین خیا لش ؛
در سینه ی سحاب بود ؟
و آ تش عشقش سوزان ؛
چو آ فتا ب ؟!
ا ینک !
قلبی شکسته دارم و بغضی ؛
شکسته در گلو !
هر لحظه می شنوم بانگ کاروان ؛
که درآی.........
همچو آدم بر فی از گذ ا ر زمان ؛
پیکرم ذره ذره آب میشود ؛
برفراز سرم به پر وازند ؛
گله ها ی کلاغ زمستان ها (  - 8 آبان ماه 1384 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:59  توسط عزیزاله سمیعی  | 

(( ثانیه ها ))
که تواند به ثانیه ها ایست دهد ؟!
ثانیه ها را سودای ایستایی نیست !
وما خود ثانیه شما ریم ؛
برفی که بر سروروی می نشیند ؛
قلبی که می تپد ؛
وگه می شکند ؛
و جسم وروحی که می فسرد .
ثانیه ها ! ثانیه ها !!
درگذراندکی درنگ .......
اندکی درنگ !!
که رفتگان صدها هزارساله جهان ؛
هنوز برنگشته اند ؛
حتی یکی از آنان !
آری؛
ثانیه ها تاراج گران عمرند؛
وجوندگان جسم ؛
درپیچاپیچ کهنه رباط جهان؛
ودالان مرموز
زمان .
(عزیزالله سمیعی -(19/1/1385

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:56  توسط عزیزاله سمیعی  | 

))قطعه بها ریه ))
می وزد باد بهاری ؛ می دهد جان همچو عیسی ؛
مرد گان را .
می د وا ند خون به رگها ؛ می جها ند سوی صحرا ؛
آهوا ن را .
گل به رو ید در چمن ؛ رقصان د ست افشان کند ؛
آ ن گلرخا نرا .
ناله زد مرغ سحر ؛شد انتها ی شا م غم ؛
ما غمگنان را .
رستخیزی کرده در این خاکدا ن؛ تا اوج مینا ؛
خفتگا ن را.
((- 28 اسفند 1385 )).

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:55  توسط عزیزاله سمیعی  | 

(( به جستجوی تو))
گردم ،غبا رم ؛چرخان به صحرا
از یک نسیمی یا گرد بادی ؛
جویم نشا نت ؛ ا فتم به را هت ؛
چرخم به د ورت ؛
مست و سبک پا.
یک قطره اشکم ؛ ا لما س شبها؛
غلتان به رویت ؛ لغزا ن به مویت ؛
در سوز تبها ؛
من یک پرستو ؛ کوچیده از خو یش ؛
گم کرده لانه بی آ شیانه ؛
آ یم به سویت
آ غوش بگشا .
در جستجویت ؛ در شام غربت ؛
همچون شها بم ؛ هر د م کشم خط ؛
ا ند ر افق ها ؛
اند ر افق ها...........
( اول فرورد ین 1386)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:53  توسط عزیزاله سمیعی  | 

((پرتو صبح ))
به که مانند کنم چهر پری سای تو را ؟
به چه تشبیه کنم قامت رعنای تور ا؟

از بنا گوش تو هر شام دمد پرتو صبح
تا ابد ره به سپارم ره وصحرای تو ر ا

یاد ایام چو آتش زندم خرمن عمر
عمر جاوید دهد زمزمه ی نام تورا

من غریبم بخود آری زهمه بیگانه
شاهد جمع تویی ساغر ومینای تورا

سینه آتشکده آذر جاوید شده است
هر شب وروز درآن ورد مغانست یسنای تورا

اندر آن کوچه مهتاب شبی باز گذر کن
تا درآن هاله ببینم رخ زیبای تورا .
(-یازدهم فرور دین ماه 1386)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:53  توسط عزیزاله سمیعی  | 

((پرده بر را زها ))
سیبی از درختی فرو افتاد ،
تیز بینی از آن بفکر افتاد .
او گشود راز شگرفی را ،
وبه قانون خود کشیدعالم را.
بسیاران دگر، پیش و پس ازاو ،
نه دیدند یا نبینند چون او !
ما،غرق دریای عادتیم وسراب ،
ماهیان بحریم که ندانیم آب!
عادت ما کشد،پرده ها وحجاب ،
روی بعد و مکان،روی راز شتاب،
روی رمز زمان ، خلقت آفتا ب.
(عزیز الله سمیعی-دهم بهمن ماه 1384 -)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:51  توسط عزیزاله سمیعی  | 

(( راهی بسوی او .......))
روزنی باید جست برای پرواز ،
وآوایی دگرگون ساز .
اما :
آسمانها همه روزن اند ،
به سویش .
و فضا ،
پر از آوایی است ،
در ظا هر ،
سکوت فرا گیرش .
و راز هاست خفته ،
در ،
سا یه سار های وجو دش .
موسیقی دل انگیزی نوا زند ،
در کیهان ،
کو گوش شنوایی با امواج ،
فرا سویش ؟ !
(عزیز الله سمیعی -مهرماه 1384-  )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:50  توسط عزیزاله سمیعی  | 

(( عر و ج ..........))
خدای ر ا مددی گر ره برون یا بم ،
برون فتد آن ر ا ز سر به مهر پنهانی .

هز ار نقش و هزار چهره رنگارنگ ،
بگسترند بر من تا زمان پا یا نی .

ز ر ا ز بزر گی فر استاره شوم ،
اگر چه منم ذره در فضای کیها نی .

نوای عشق نو ا زند برم زپر ده غیب ،
سرود مهر سر ایند زمهر تا با نی .

وگر چه در این خاک خا کسار شدم ،
ولیک موج شتا بان شوم بشوق ربانی .

گذر کنم زهمه لایه لایه های وجود ،
گریزم از گرا نش صد کهکشان نورانی .

غم زمانه به یاد د و تاق ابرو یش ،
فرو به نهم چون غبار جسما نی .
(عزیز الله سمیعی -- آذرماه 1384 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:49  توسط عزیزاله سمیعی  | 

مطالب قدیمی‌تر